محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

1335

تاريخ الطبرى ( فارسي )

كردند كه زمين فدك و سهم خيبر را مىخواستند ، ابو بكر به آنها گفت : « از پيمبر خدا شنيدم كه گفت : ما ارث نمىگذاريم و هر چه از ما بماند صدقه است ، خاندان محمد فقط از اين مال مىخورند . و من كارى را كه پيمبر مىكرد تغيير نمىدهم . » گويد : پس فاطمه از ابو بكر دورى گرفت و هرگز با وى در اين باب سخن نكرد تا بمرد و على شبانگاه او را خاك كرد و به ابو بكر خبر نداد . و چنان بود كه على در زندگانى فاطمه جمعى را اطراف خود داشت و چون فاطمه درگذشت كسان از دور وى پراكنده شدند . درگذشت فاطمه شش ماه پس از پيمبر بود . يكى به زهرى گفت : « على شش ماه با ابو بكر بيعت نكرده بود ؟ » گفت : « نه على بيعت كرده بود و نه هيچيك از بنى هاشم بيعت كرده بودند و چون على ديد كه مردم از دور وى پراكنده شدند با ابو بكر از در صلح در آمد و كس فرستاد كه پيش ما بيا و هيچكس با تو نيايد كه خوش نداشت عمر بيايد و خشونت وى را مىدانست . اما عمر گفت : « تنها پيش آنها مرو » ابو بكر گفت : « به خدا تنها پيش آنها مىروم ، چكارم مىكنند ؟ » گويد : ابو بكر پيش على رفت كه بنى هاشميان به نزد وى فراهم بودند ، على برخاست و چنان كه بايد حمد و ثناى خدا كرد آنگاه گفت : « بازماندن ما از بيعت تو از اين رو نيست كه فضل ترا انكار مىكنيم يا خيرى را كه خدا سوى تو رانده به ديدهء حسد مىنگريم ، ولى ما را در اين كار حقى بود كه ما را نديده گرفتيد . » آنگاه از قرابت خويش با پيمبر و حق بنى هاشم سخن آورد و چندان بگفت كه ابو بكر بگريست . و چون على ساكت شد ابو بكر شهادت اسلام بر زبان آورد و چنان كه بايد حمد و ثناى خدا كرد آنگاه گفت : « به خدا خويشاوندان پيمبر خدا را از رعايت خويشاوندان خودم بيشتر